Welcome To Weblog Bachehaye Samaye Varamin

دانشجویان دانشگاه سما ورامین واحد پیشوا
ساختن محیط 3d دانشگاه سماء واحد قلعه سین

سلام بچه ها من میخام سه بعدی دانشگاه قلعه سین را بسازم اگر کسی از بچه های معماری هست که با نرم افزار اتوکد آشنایی داره و میتونه پلان دانشگاه رو به صورت دوبعدی با مقیاس واقعی طراحی کنه و برای من بفرسته جهت همکاری با من تماس بگیرد من خودم فارغ التحصیل شدم و دیگه اون طرفها نمیام که بتونم این کارو انجام بدم.

شماره تماس : 09122401893

2 نوشته شده در  یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

انجام پروژه های دانشجویی و آموزش 3d max در زمینه معاری

طراحی

طراحی کلیه پروژه ها :

ویلا - آپارتمان - معماری داخلی - نما - فضای سبز همراه با ارایه سه بعدی و انیمیشن از پروژه.

 

انجام پروژه های دانشجویان معماری:

۱- سه بعدی سازی - انیمیشن و ارایه

۲- نقشه های دوبعدی

  

     

برای اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید :

شماره تماس : ٠٩١٢٢۴٠١٨٩٣

id yahoo : sait_master

2 نوشته شده در  چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

کیفیت انتخاب واحد اینترنتی چطوره؟

باعرض سلام خدمت دانشجویان سما امیدوارم که توانسته باشید انتخاب واحد خود را از طریق اینترنت به خوبی انجام داده باشید اگر نظری درباره کیفیت سیستم انتخاب واحد دارید در قسمت نظرات بیان کنید .

2 نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

دوستان سما

 

سلام

من احمدی هستم یکی از مدیران وبلاگ من باز هم آگهی میدم که برای آپدیت این ویلاگ نیرو میخواهیم اگه کسانی هستند که میتونند کمک ما کند ممنون میشیم یا در قسمت نظرات خودتان را به ما معرفی کنید یا به ما میل بزنید حتما ما پیگیری خواهیم کرد هر رشته ای هر ترمی باشید مهم نیست مهم تحصیل شما در سما میباشد

موفق و موید باشید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

درخواست همکاری

با سلام خدمت همه شما دانشجویان عزیز

برای بهتر شدن شدن وبلاگ دانشگاه از دانشجویان این دانشگاه در رشته های زیر دعوت به همکاری میشود چنانچه مایل به همکاری هستید در قسمت نظرات نام و رشته خود را ذکر کنید و حتما ایمیل خود را وارد کنید.

۱.حسابداری                              

۲.نقشه کشی                         

۳.معماری

۴.مکانیک

۵.الکترونیک

۶.هنر

2 نوشته شده در  شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

واژه با حال


به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.

تعريف دانشجو : موجودي نحيف ، عصبي ، بي پول و شبيه انسان كه از تخم مرغ ،گوجه ونيكوتين تغذيه مي كند ودشمني عجيبي با كتاب دارد.

می گویند که زیبا ترین عکس ها در تاریکخانه ها ظا هر می شوند پس خدا در تاریکترین لحظه های زندگیمان زیبا ترین عکس ها را از ما می گیرد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

زمانبندی امتحانات

قابل توجه دانشجويان عزيز

با توجه به لغو هفته اول امتحانات نيمسال اول 87-86 بدينوسيله به اطلاع مي رساند كليه امتحانات بهمن ماه بر اساس برنامه از پيش تعيين شده در همان روز و همان ساعت برگزار مي گردد و برنامه امتحانات ديماه بر اساس جدول تنظيمي ذيل و به همان ترتيب قبل و همان ساعت و فقط در تاريخ هاي ذيل برگزار مي گردد.

 

امتحانات شنبه 22/10/86 در تاريخ يكشنبه 14/11/86 بر گزار مي گردد.

امتحانات يكشنبه 23/10/86 در تاريخ دوشنبه 15/11/86 برگزار مي گردد.

امتحانات دوشنبه 24/10/86 در تاريخ سه شنبه 16/11/86 برگزار مي گردد.

امتحانات سه شنبه 25/10/86 در تاريخ چهارشنبه 17/11/86 برگزار مي گردد.

امتحانات چهارشنبه 26/10/86 در تاريخ پنج شنبه 18/11/86 برگزار مي گردد.

امتحانات پنج شنبه 27/10/86 در تاريخ شنبه 20/11/86 برگزار مي گردد.

امتحانات يكشنبه 30/10/86 در تاريخ يكشنبه 21/11/86 بر گزار مي گردد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

خبر خوش

با سلام خدمت همه ی دوستان دانشجوی عزیز امیدوارم همتون امتحاناتونو خوب خونده باشید.یک خبر خوب برای همتون دارم اینم اینکه امتحانات تا اول دی برگزار نمیشه.برید حال کنید و برای قاصد این خبرم دعا کنید که تو امتحاناش موفق بشه

2 نوشته شده در  جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

امتحان پايان ترم
امتحان پایان ترم

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

ارتباط با مدیران وبلاگ


امکان ارتباط با مدیران وبلاگ برای چت در یاهو مسنجر بروی یکی از ایکن های زیر کلیک نمایید.

ارتباط با محمد رضا ذکایی

sait_master@yahoo.com

ارتباط با محمد صادق احمدی


niceyjouly200@yahoo.com

2 نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

عکسهای بچه های رشته کامپيوتر واحد سما ورامين

برای دیدن عکسهای بچه های رشته کامپیوتر واحد سمای ورامین برروی عکسها کلید نمایید.

                                                      عکس ها

2 نوشته شده در  چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

تحقیق برای استادها

1. تحقیق برای درس مبانی مهندسی نرم افزار

2. پروژه برای برنامه نویسی به زبان پاسکال

3. تحقیق برای فیزیک پیش دانشگاهی

4. تحقیق برای درس شبکه های محلی

5. تحقیق برای درس مبانی الکترونیک

راستی اگر کسی تحقیقی از درسهاش که کامل هم هست داره برای ما میل کند تا در وبلاگ بذارمیش(هر درسی باشه مشکل نداره) 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

کمی استادها را بشناسيم

استاد سعادتی : مردی قد بلند است او استاد درس ریاضی است بسیار منضبط است او متعقد است که دانشجو برای گوش دادن درس سر کلاسش حاضر شود وبه همین خاطر حضور و غیاب نمیکند تا کسی که نمی خوا هد به درس گوش بدهد سر کلاس نیاید درضمن نمره بده هست حتمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ریاضیتونو باهاش بردارید.

استاد فانی : زنی است با قد متوسط بسیار خوش اخلاق است او سر کلاسش بسیار جدی است مخصوصا سر کلاسهای اقایون اگر کسی سر کلاس بخنده میگه امیدوارم سر امتحانم همینطوری بخندی و گاهی اوقاتم بچه ها رو از کمیته انضباطی میترسونه کلا استاد خوبیه باهاش کلاس بردارید.

استاد بنی عامر: مردی است با چهره خندان بعضی موقع ها سیبیل میزاره یه روز میبینی شیش تیغ  کرده او استاد درسهای اسلامی است مانند وصایا و اخلاق اسلامی و ... کلا استاد خوبیه اگه دوست داشتی باهاش کلاس بردار.

استاد فرقدان : استادی هست جوان و تازه کار او استاد فیزیک پیش است سر کلاسش اذیت نکنید به درس گوش بدید حتما قبولتون می کنه اگر می خواهید فیزیک پیشو پاس کنید باهاش حتما کلاس بردارید.

مهندس حیدری نژاد : به نظر من و شاید همه دانشجویان کامپیوتر استاد حیدری نژاد یکی از بهترین استادها می باشد استاد حیدری نژاد بسیار توانمند می تواند اطلا عاتی که در مورد درسهای تخصصی کامپیوتر دارد به دانشجو منتقل کند اگر دانشجو سر کلاسش حاضر باشد و به درس گوش بدهد حتما نتیجه خوبی می گیرد ( استاد خوبیه باهاش کلاس حتمــــــــــــــــــا بگیرید) 

استاد شفیعی : استادی باحال و با صفا و با خداست. قد او متوسط است و یه کمی تپل است . بعضی از دانشجویان که با استاد شفیعی تا به حال واحد نگرفته اند بر این پندار هستند که او فرد بسیار سخت گیری است البته باید بدانند که بله او سخت گیر است اما نه از لحاظ نمره دادن بلکه از نظر انضبا طی سخت گیر است او معتقد است که دانشجو باید قبل از اینکه استاد وارد کلاس شود سر کلاس حاضر باشد به همین دلیل اگر دانشجویی بعد از امدن استاد شفیعی به کلاس بیایید حتی اگر یک ثانیه دیر کند او را راه نمی دهد اما از نظر درس دادن مخصوصا درس ساختمان داده ها را خیلی قشنگ درس می دهد یعنی اگر کسی سر کلاسش حاضر باشد و به درس گوش دهد حتما بدون کمک استا د شفیعی می تواند نمره خوبی کسب کند کلا استاد باحالیه (در ضمن ایشان مدیر گروه رشته کامپیوتر می باشد و خیلی خوبم شعر می سراید).

استاد هاشمی : او زنی با قد متوسط و لاغر است او استاد درسهایی چون: برنامه سازی پیشرفته یک و شیوه ارایه گفتاری و نوشتاری و… است روش درس دادن وی در درس شیوه اریه گفتاری و نوشتاری به این صورت است که یک جزوه 20 صفحه ای به دانشجو می دهد که 10 نمره امتحان اخر ترم از ان می اید و 10 نمره با قیما نده به ارایه یک مطلب در سر کلاس اطلاق می گردد پس اگر می خواهید این درس را با ایشان بگیرید از قبل به فکر تهیه یک مطلب و از همه مهمتر تسلط بر روی ان باشید تا 20 بگیرید کلا استاد خوبیه باهاش کلاس بردارید.

استاد اردبیلی : استاد جوانی است با قد متوسط او استاد درس هایی چون : زبان فنی و زبان ماشین و اسمبل و سخت افزار است استا د اردبیلی بسیار خوب و عالی هست همین .... باهاش کلاس بردارید.

نظرات خود را درباره استادها در بخش نظرات بنویسید.

2 نوشته شده در  یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

خوشبحال دخترها

هر روز تعداد شون تو جزیره داره بیشتر از پسر ها میشه . یعنی پسرها کم کمک دارن اقلیت میشن . به همین خاطر بود که پسرهای بیچاره دربه در و آواره شدن یه سری رسالت و یه سری قالیشورانی و ... یادش بخیر اون روزهایی که پسرها قلعه سین بودن و هنوز ساختمان شماره 2 آماده نشده بود , تعداد پسرها تو کلاس انقدر زیاد بود که بعضی هاشون روی سکو , جلوی پنجره ها یا حتی بیرون کلاس می نشستن . به یاد داریم اون روزها که یه آقای مسئول که اون موقع جای آقای رهنما بود یه حرف هایی زد , یه قولهایی داد : آقای مسئول: ببینید آقایون من شما ها رو درک می کنم , می فهمم که تو یه کلاس 30 نفری 70 -80 نفر نشستن خیلی مشکه . ولی زیاد نگران نباشید من بهتون قول میدم که از ترم بعد ( دقیقا همون ترمی که پسر های بدبخت و فرستادن پیشوا ) ساختمون شماره 2 اماده بشه و تعداد تو کلاس ها از 35 نفر بیشتر نشه . آره , اون روز فکر کردیم واقعا این ساختمون جدیده رو واسه پسرها دارن میسازن ولی غافل از اینکه : انگشت کوچک لایق انگشتر است . نه تنها اون ساختمون به پسرها نرسید , بلکه اینطور که بوش میاد این پسرها بازم مجبورن توی کلاسهای 30 نفری البته با کمی تخفیف 60 -70 نفره تو این کلاسها بشینن . باز اون موقع ها یه قولهایی می دادن و عمل نمی کردن ، حالا از اون قولها هم خبری نیست.

2 نوشته شده در  جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

اطلاعيه

با عرض سلام خدمت همه دانشجویان سما واحد ورامین امیدوارم که بنده را ببخشید چند وقته به علت گرفتاریهای زیاد من جمله امتحانات پایان ترم نمیتوانم وبلاگ را آپ دیت کنم . ترمی دیگر به پایان رسید و ترم یکی جدید به ترم دو رفت و ترم دویی به ترم سه رفت و الی اخر اما مهم این است که ایا در ترم قبل توانسته اید با موفقیت واحدهای درسی را پاس کنید یا نه ؟ بله مسلما کسی که تلاش زیاد کرده است واحدهایش را پاس می کند و کسی که تلاش نکرده است مانند آن حیوان گوش دراز در گل می ماند . (البته با عرض پوزش) حالا به نظرخودت این ترم قبول می شی یا نه ؟ راستی سایت سما سیستم اعلام نمرات راه اندازی شد ه است اگر می خواهید نمراتتون را ببینید برروی نمرات امتحانات کلیک نمایید و از دیدن نمرات خود لذت ببرید در پایان متن از خداوند متعال می خواهم که همه دانشجویان در امتحانات پایان ترم قبول بشوند و منم قبول بشم از اینکه به وبلاگ من سر می زنید خوشحالم نظرات خود را در قسمت نظرات بنویسید.

 

                                              نمرات امتحانات 

2 نوشته شده در  جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

دیکشنری دانشجويان

دوران قبل از دانشگاه = حسرت

قبول شدن در دانشگاه = صعود

كنكور = گذرگاه كاماندارا

دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه

خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13

بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها

امتحان ریاضی = كشتار نیوجرسی

امتحان میان ترم = زنگ خطر

امتحان پایان ترم = آوار

لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها

نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختی

مسئولین دانشگاه = گرگها

استادان = این گروه خشن

اشپزخانه = خانه عنكبوت

رستوران دانشگاه = پایگاه جهنمی

پاسخ مسئولین = شاید وقتی دیگر

دانشجوی اخراجی = مردی كه به زانو در امد

دانشجوی فارغ التحصیل = دیوانه از قفس پرید

دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس

واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ

مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشیانه فاخته

پاس كردن واحدها = آرزوهای بزرگ

مرگ استادها = جلادها هم میمیرند

محوطه چمن دانشگاه =حریم مهرورزی

استاد راهنما = مرد نامرئی

كمك هزینه = بر باد رفته

درخواست دانشجویان = بگذار زندگی كنم

دانشجوی دانشگاه صنعتی = بینوایان

برخورد استادان = زن بابا

اتاق رئیس دانشگاه = كلبه وحشت

شب امتحان = امشب اشكی میریزم

تقلب در امتحان = راز بقا

یادگیری = قله قاف

دانشجوی معترض = پسر شجاع

دكتر بهداری = گله بان

تربیت بدنی1 = راكی1

تربیت بدنی2 = راكی2

خاطرات استادها = اعترافات یك خلافكار

انصراف = فرار از كولاك

تصحیح
ورقه امتحان = انتقام

نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ

شاگرد اول = مرد 6میلیون دلاری

آرزوی دانشجویان = زلزله بزرگ

هیئت علمی = سامورا یی ها

رئیس دانشگاه = دیكتاتور بزرگ

رفتن به خوابگاه دختران = عبور از میدان مین

استاد دانشگاه = گل

رئیس اموزش = هزاردستان

معاون اموزش = دزد دریایی

برخورد مسئولین = كمیسر متهم میكند

از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راین

2 نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

شیرین ترین و آموزنده ترین لحظه زندگی پروفسور حسابی

مطلبی که در ادامه می آید خلاصه شده بخش ملاقات با اینشتن از کتاب استاد عشق به قلم ایرج حسابی پسرپروفسور می باشد , هرچند این کتاب تنها کتابی است که بطور مشخص به زندگی نامه پروفسور حسابی پرداخته است واطلاعات بسیار ارزشمندی از زندگی این استاد ایرانی ارایه داده است , اما نوع نگارش آن خالی ازمشکل نیست و نکته مهمتر تاریخ حوادث است که بطور مشخص به آنها دركتاب اشاره اي نشده است , اما خلاصه بخش ملاقات با اینشتن
  
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهمترین و آخرین آنها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید , پروفسور حسابی نقل می کنند که
 
وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد
 
یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
 
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست
 
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم
 
اما بعد از مدتی استاد انتخاب دیگری کردند که شرح آن را در مطلب قبلی با عنوان تحقق یک رویا بیان کردم , برای اطلاعات بیشتر از خدمات و فعالیتهای پرفسور حسابی می توانید به سایت رسمی پروفسور حسابی مراجعه کنید
2 نوشته شده در  دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

می دانید چرا آقایون همیشه به دنبال خانومها هستند؟

می دانید چرا آقایون همیشه دنبال خانومها هستند؟ عرضم به خدمتتان هنگامی که خداوند متعال ‌‌‌‌گل آدم و هوا را ساخت و آنها را در آفتاب گذاشت تا خشک بشوند، آدم دستش را کرد لای پاهای هوا و یک تکه گل برداشت و آن را بین پاهای خودش گذاشت هوا از این قضیه شاکی شد و پیش خداوند متعال رفت و به خدا گفت که آدم دستش را کرده و یک تکه گل از لای پاهایش برداشته است و خداوند به هوا گفت که کاری میکنم که تا عمر دارد دنبالت بیاید و آن تکه گل را سر جایش بگذارد به خاطر همین موضوع است که همیشه آقایون به دنبال خانومها هستند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

یک شعر تقدیم به دانشجویان سما
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

                                                          شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

                                                          در سینه ام پر می زند شبها پرستویی

شاید ازآن پس بود که با حسرت از دستم

                                                          هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

                                                          از شانه ام هرروز می چید ست شب بویی

نام تو را می کند روی میز ها هر وقت

                                                         در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیریست

                                                         بیچاره تر شیری ، که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا ا میدی چشم می پوشم

                                                         اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه ، خیلی هم نباید راست گو باشد

                                                         من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی
2 نوشته شده در  جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

کمی هم از اتوبوس ناصر کچل بدانیم

اتوبوس ناصر کچل یک اوتوبوس نارنجی رنگ است که در میدان چوب بری ورامین دانشجویان را سوار می کند من که اسمم محمد رضا هست به همراه دوستانم محمد صادق و مسلم که هر سه سمایی هستیم در ساعت 4 به سمت میدان چوب بری می رویم و سوار اتوبوس ناصر کچل می شویم در داخل اوتوبوس ناصر کچل نحوه نشستن دانشجویان به این شکل است که دانشجویان خانوم که الهی اقایون قربونشون بشن در قسمت جلوی اتوبوس و از در عقب اتوبوس به بد اقایون که الهی خانومها قربونشون بشن می شینن ولی بعضی موقه ها هست که اقایون صندلی خالی گیرشون نمی اید و باید تا خود ترمینال جنوب بیاستند علتش را الان خدمتتون میگم قبل از اینکه اتوبوس اماده حرکت شود اقایون برای خود جا می گیرن و کیف هایشان را بر روی صندلی می گزارن اقای ناصر کچل یک رب قبل از حرکت ساعت(4:45) اقایون را پیاده می کند و به سمت دانشگاه سمای خانوم ها میرود و اقایون یک رب الی 20 دقیقه در میدان چوب بری منتظر میمانند سپس بعد از امدن اوتوبوس ناصر کچل اقایون سوار اتوبوس می شوند و می بینند که خانومهای جاه طلب کیف هایشان را به این سو و انسو ( وسط اتوبوس ، زیر صندلی و...) پرتاب کرده اند و سر جایشان نشسته اند به نظر شما اسم اینگونه از خانومها را چه باید گذاشت. بله درست است بی فرهنگ و بی شخصیت و بی تربیت امیدوارم که خداوند به این خانومها یک عقل سلیم بدهد و به اقای ناصر کچل تنی سالم بدهد تا همیشه در خدمت قشر دانشجو باشد و به جامعه دانشجویی خدمت کند و سلام نامه تمام خدانگهدار همه دانشجویان سما.

2 نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

5 روش عاشق كردن

هـر چه بيشتر با شخصي ارتباط داشته باشيد آن شخص بيشتر شما را دوست خواهد داشت. اين را ديويد ليدمن متخصص رفتار انسانها بيان مي كند. در واقع حق با اوسـت. چندين مطالعه ديگر نشان داده كـه در مـعـرض قـرار گـرفـتن مكرر با هر محرك خاص ما را نسبت به آن محرك علاقه مند تر مي گرداند. (تنها زماني اين نظريه صدق نمي كنـد كـه واكنش اوليه ما به آن محرك منفي باشد). بنابراين در ابتداي آشنايي از آنكه كناره گيـر، گريزان و غير قابل دسترس باشيد، پرهيز كنيد. در عوض به دنبـال بهانه هاي فراوان براي آنكه وقت خود را با وي بگذرانيد باشيد.

اكنون حواستان را كاملا جمع كنيد چون اين مرحله زيركانه بوده و احتياج به مهارت دارد. درست زماني كه مطمئن شديد كه او را مجذوب خود كرده و محبوب گشته ايد به تدريج معاشرت خود را كاهش داده و كمتر در دسترس قرار گيريد و اين كـار را تـا زماني كـه وي ديگر شما را ديگر ملاقات نكرده و نبينـد ادامه دهيد. شـما هم اكنون "قانون كمـيابي" را بطور مؤثر بكار گمارديد. همه ما واقف هستيم كه: مردم خـواهـان چيزهايي هستـند كه نميتوانند داشته باشند. و هميشه در دسترس بودن شـما سبب كاهـش ارزش و شـان شما مي گردد. براي مثال هـرگـاه پـايتان را از در خانه بيرون بگذاريد و با توده عظيمي از الماس بروي زمين روبرو گرديد، كم كم برايتان عادي شده و ديگر آنها را بچشم سنگهاي گرانبها و ارزشمند نخواهيد نگريست. اين قانون كميابي است كه سبب ميشـود بـيشتر طالب آنها گرديد. با آنان باشيد و سپس كمياب گرديد و مشاهده خواهيد كرد محبوب تر مي شويد. ما مرتبا در مورد مسايلي چون شور و اشتياق، جـاذبـه جـنـسـي و عـشـق صحبت به ميان مياوريم اما به "شباهت ها" اشاره اي نميكنيم . بـايـد آگـاه باشيم افراد با خصوصيات متضاد در بلـنـد مـدت جـذب يـكديـگر نـمي شوند. ما همواره در جستجوي شباهتها ميان خود و شريك زندگيمان مي بـاشيم. اغـلب ما بـا گـشـتـن و مـعـاشرت با دوستاني كه مورد علاقه امان نمي باشند ترس داريـم پس چـرا با مـعشـوق خود چنين كنيم؟ علاقمند بودن و دوست داشتن كسي بسيار مهم تر از آن است كه ما عاشق آن فرد باشيم. تنـها شباهت هاي اخلاقي و شخصيتي ما نيست كه حائز اهميت ميباشد. هرگاه شما با فردي كـه از لـحاظ ظاهـر شبـيـه شـما باشد آشنا گرديد، احتمال آنكه وي شيفته و دلباخته شما گردد 4 برابر بيشتر ميباشد.

كار دلپسندي برايش انجام ندهيد.... بـگذاريـد او برايتان كارهاي دلپسندي انجام دهد

هرگاه شما كار پـسـنـديـده اي بـراي شـخـصي انجام دهيد، از دو جهت احساس خوبي خواهيد داشت: احـساس خـوشـنودي از خـودتان و صميميت با فردي كه شما اندكي با عملتان لوسش كرده ايد. ما معمولا بمنظور توجيه زحمات و يا هزينه هايي كه صرف فرد مورد نظر كرده ايم در شايستگي و استحقاق وي مبالغه وخيالپردازي ميكنيم. سـرانجام آنكه:ما آن فرد را بيشتر دوست خواهيم داشت.هرگاه شخصي براي ما كار پسنديده اي انجام ميدهد، خوشنود ميگرديم. اما در كنار آن احساسات ناخوشايند ديگري نيز تظاهر خواهند كرد. گاه غرق در هيجانات ميشويم. در تـنگنا قرار مي گيريم كه مانند همان فرد بامعرفت كه آن لطف را در حق شما كرده عمل نماييم يعني آنكه لطفش را جبران كنيم. و حتي زمانيكه آن عمـل نـيك از سوي شخصي صورت مي گـيـرد كـه شـما علاقه وافري به وي داشته اما نسبت به احساسش نسبت به خودتان مردد هستيد، مسئله بسيار بغرنج تر ميگردد. متوجه منظورم مي شـويد؟ هنگامي كه ما شيفته و شيداي شخصي مي شويم، ناگزيريم براي او كارهاي لطف آميزي انجام دهيم.اما بهتر آنست اجازه دهيد او شما را لوس كند.

به او نگاه كنيد...

زيـك روبيـن روانـشـنـاس دانشگاه هاروارد مطالعه اي را صورت داد تا دريابد آيا قادر است عشق را بطور علمي توسط ضبط مدت زماني كه دو عاشق بيكديگر چشم دوختـه انـد، مورد اندازه گيري قرار دهد. وي دريافت كه دو فردي كه عميقا عاشق يكديگر مي بـاشند 75 درصد از زماني را كه گفتگو مي كنند، به همديگر نگاه مي كنند. و هـنـگـامي كه فرد ناخوانده اي به ميان صحبتشان وارد ميگردد آهسته تر روي از يكديگر برمي گـردانـنـد. در گـفـتـگوهـاي معمولي افراد 30 تا 60 درصد از وقت را به نگاه كردن به يـكديـگر اخـتـصـاص مي دهند. اهميت مقياس روبين واضح ميباشد: احتمال آنكه بگوييم دو فرد تا چه ميزان عاشـق و دلبـاخته يـكديـگر هستند را مي تـوان بـا انـدازه گيـري مـدت زمـانـي كـه آن دو عاشقانه به يكديگر زل مي زنند تخمين زد. برخـي روانـكاوان از آن در حين مشاوره براي آنكه دريابند تا چه اندازه زوجين به يكديگر علاقه و عشق دارند سود مي برند. هـمچنين اين موضوع اطلاعات سودمند زيادي را بـراي آنـكه بـخواهيد شخصي دلباخته شما گردد در اختيارتان قرار ميدهد. اينگونه كه: هرگاه به شخصي كه دوسـتـش مي داريد در حين گفتگو 75 درصد از زمان به وي نگاه كنيد. با اين كار مغز آن فرد را فريب ميـدهيد. مـغز آن شخص آخرين باري كه فردي تا اين اندازه به او نـگـاه كـرده را بـخاطر آورده و تـحلـيـلش از اين نگاه طولاني، وجود عشق و علاقه خواهد بود. در نتيجه اين طـور  مـي انـديـشد كه عاشق شما است و مغزش شروع به ترشح فنيل اتيلامين (PEA) مي كند. ايـن مـاده از خانواده آمفي تامين ها ميباشند كه توسط سيستم عصبي ترشح ميگردد.هنگامي كه ما عاشق ميشويم PEA همان عاملي است كه سبب تعريق كف دستان، احساس دل آشوبي، و افزايش ضربان قلب ميشود.هر چه شخصي كه شما خواهانش ميباشد PEA بيشتري بدرون جريان خونش جاري گردد احتمال آنكه او دلـبـاخـتـه شـمـا گـردد افـزايـش ميـيابد. زماني كه شما نمي توانيد صادقانه فردي فرد بي رغبـتـي را وابسته خود كنيد، بكارگيري اين تكنيك توليد PEA را كاملا ميسر خواهد نمود. امتحان كنيد.مطمئن هستم از نتيجه كار خود شگفت زده خواهيد شد. زمـانـي كـه بـا شخصي هستيد به وي حس عاشق بودن را القا كنيد و اينكه او سـرانـجـام بـاورش شـود كه عاشق شما است، زياد بطول نخواهد انجاميد.

روي برنگردانيد...

ديـگر يـافته هاي تعيين كننده در تحقيقات روبين: اگر فردي بـه زن و شوهري كه در حـال گفتگو هستند، ملحق گردد، مدت زمان زيادي طول مي كـشـد تـا نگاه آن زوج از يكديگر منحرف شده و به نفر سوم  برگردانده شود. باز هرگاه اين عمل را با شـخصـي كـه هنوز دلباخته شما نگشته بكار بنديد، به او طوري القا ميكنيد كـه گويي دلبـاخته شماست و باعث سرازير گشتن مقدار بـيـشـتـري PEA داخـل جريان خونش مي شـويد. لئيل لونـز، مـتخصص روابط انسانها، اين تكنيك را "چشمان آب نباتي" نـام نـهـاده. چشمانتان را به چشمان فردي كه دوستش مي داريد قفل نموده و ثابت در همان حالت نگه داريد. حتي زماني كه او صحبتـش پـايـان يـافـت و يا آنكه شخص ديـگـري به شما مـلـحـق شد، روي برنگردانيد. وقتي سرانجام خـواسـتـيـد چشمانتان را از چشمانش برگردانيد (پس از 4-3 ثانيه) آن كار را با بي ميلي و آهستگي انجام دهيد دقيقا مانند آنكه توسط يك آب نبات به يكديگر چسبيده ايد. شايد اين تكنيك زياد سودمند به نظر نرسد ولي باور كنيد هرگاه بطور صحيح صورت گيرد از تعجب نفس شما را بند خواهد آورد. اگرآنقدر كمرو و خجالتي مي باشيد كه قادر نيستيد مستقيما به چشمها خيره شـويـد از تكنيك آب نـبـات صـرف نظر كرده و از اين روش استفاده نماييد.بفردي كه وارد گفتگوي شما شده روي برگردانده اما به محض آنكه سخنان آن فرد پايان يافت، بـه سرعت چشمانتان را به سمت شخص مورد علاقه خود بازگردانيد. اين يك حركت بررسي كنـنده است. شما ميـخواهيد واكنش وي را از آنچه گوينده بيان داشته مورد بررسي قرار داده و بـه وي تفهيم كنيد كه بيش از آن فرد به او علاقه مند هستيد.

از علم مردمك سنجي كمك بگيريد...

ما هـمگي با حالت چشمها پيش از خواب آشنا هستيم وقتي بـه آنها مينگريم نگاهـي خمارآلود است. شما تنها به يك چيز براي ايجاد حالت چشمان پيش از خواب نياز داريد: مردمك هاي بزرگ و متسع. بر طبق علم مردمك سنجي اين عاملي اسـت كـه هـمه ما به آن پاسخ مي دهيـم. شـما قادر نيستيد مردمك چشم خود را آگاهانه كنترل كنيد (به همين خاطر است كه مي گويند چشمها هيچگاه دروغ نميگويند). اما شما ميتوانـيـد با ايجاد شرايط مناسب حالت مردمك منبسط را پديد آورده و به نتيجه دلخواه بـرسيد. ابتدا نور را كاهش دهيد. هـرگاه ميـزان روشـنـايـي و نـور مـحيـط كاهـش يابد مردمك چشمها متسع ميگردند. به همين خاطر است كه استفاده از نور شمع و يا كليدهاي كاهنده نور چراغها در رستورانهاي رمانتيك ضروري ميباشد. تنها با ملايم كردن و كاهش نور نيست كه چهره ما جذاب تر بنظر ميرسند، مردمكهاي منبسط نيز سودمند هستند.

دانشمندان 2 تصوير از يك زن را به مردان نشان دادند. هر دو تصوير يكسان و مشابه بود يكي از دو تصوير طوري دستكاري شده بود كه مـردمك چشـمـها بـزرگـتـر بـنـظر بـرسنـد. زماني كه تصوير دستكاري شده را نشان مردان دادند، آنهـا زن را در تـصـويـر دسـتـكاري شده، 2 برابر جذابتر از تصوير واقـعـيـش تـشـخيـص دادنـد. بـروي چهره مردان نيز آزمايش مـشـابـهـي صـورت گـرفـت و بـه زنـان نـشـان داده شـد و نـتايج مشابهي حاصل گشت. همچنين هنگامي كه ما به چيزي علاقه داريم و دوستش مي داريم مي نگريم، مـردمك چشمانمان باز بزرگتر و متسع مي شوند. اين را نيز مي تـوان تـوسـط تـصـاويـر به اثبات رساند. اين بار پژوهشگران تصوير يك زن زيبا را ميـان تـعداد زيـادي از تـصـاوير معمولي و پيش پا افتاده قرار دادند سپس تغيير اندازه مـردمـك چـشمهاي مردان حين مشاهده آن تصاوير را مورد بررسي قرار دادند. بدون اسـتـثـنـا مـردمـك چـشـمهـاي مردان بروي تصوير مورد نظر منبسط مي گشت. اين يعني كه هرگـاه شـمـا شـديدا مجذوب شخصي شده باشيد بايد تا حالا مردمك چشمانتان مانند حفره هاي سياه متسع و بزرگ شده باشد!

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

داستان عاشقونه

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

شخصيت و طرز خوابيدن

معتقدند که طرز خوابيدن افراد مي تواند نکات مهمي را در مورد خصوصيت آنها به ما بگويد.

خوب..... طرز خوابيدن شما چه چيزهايي در مورد شخصيتتان مي گويد؟

رياست انجمن ارزيابي خواب انگليس، پروفسور "کريس ايدزيکوسکي" در مورد 6 نمونه از رايج ترين حالات خوابيدن تحقيق کرده است و به اين نتيجه رسيده است که هر يک از آنها با يک کاراکتر شخصيتي منحصر به فرد در افراد مرتبط هستند.

طرز خوابيدنتان چه چيزي هاي در مورد شخصيتتان مي گويد.....

حالت جنيني

افرادي که خودشان را خم کرده و مانند دوران جنيني به خواب مي روند افرادي هستند که از بيرون سر سخت اما قلباً انسان هاي ملايمي بوده و داراي روح بسيار لطيفي ميباشند. شايد در نگاه اول از کسي که او را به تازگي ملاقات کرده اند، خجالت بکشند اما ديري نخواهد گذشت که خجالتشان مي ريزد و آرام مي شوند. اين مورد يکي از شايع ترين حالات خوابيدن است. در تحقيقي که انجام شد 41% از 1000 نفري که تحت آزمايش بودند به اين حالت مي خوابيدند. خانم ها دو برابر بيشتر از آقايون به خوابيدن در اين حالت گرايش دارند.

چوب گرد

خوابيدن به پهلو در حاليکه دست ها پايين در کنار پهلو قرار دارد. اين افراد به سرعت با ديگران ارتباط برقرار مي کنند و از روابط اجتماعي بالايي برخوردار هستند. به راحتي به غريبه ها اعتماد مي کنند و دوست دارند هميشه در جمع هاي بزرگ شرک کنند. البته اين امکان هم وجود دارد که اندکي زودتر از سايرن گول بخورند.

آرزومند

افرادي که به پهلو مي خوابند در حاليکه دست هايشان به سمت خارج و جلو است داراي طبع بازي هستند اما در عين حال مي توانند شکاک، غرغرو و عيب جو نيز باشند. در تصميم گيري قدري تعلل به خرج مي دهند اما زمانيکه تصميم به انجام کاري بگيرند، هيچ چيز نمي تواند آنها را وادار به تغيير نظرشان کند.

سرباز

خوابيدن به پشت در حاليکه دست ها به صورت صاف به پهلوها چسبيده باشد. افرادي که به اين حالت مي خوابند معمولاً ساکت و خوددار هستند. تمايل چنداني به هياهو و سر و صدا ندارند و براي خود و سايرين مقررات و معيارهاي متعددي  قائل مي شوند.

آزاد و رها

خوابيدن از جلو در حاليکه دست ها اطراف بالشت باشد و سر به يکي از طرفين چرخيده باشد. معمولاً افراد عجول، بي پروا، و کمي گستاخ به اين شيوه مي خوابند. آنها به سرعت عصباني مي شوند، به شدت آسيب پذير هستند و انتقاد و قرار گرفتن در شرايط سخت را دوست نمي دارند.

ستاره دريايي

خوابيدن بر روي پشت در حاليکه دست ها در اطراف بالشت قرار دارد. اين افراد به عنوان بهترين دوست ها براي ديگران به شمار مي آيند چرا که به خوبي به حرف هاي ديگران گوش مي دهند و هر موقع که نياز به کمکشان باشد، حاضر هستند. آنها معمولاً علاقه اي ندارند که مرکز توجه ديگران باشند.

البته گونه هاي مختلف ديگري از خوابيدن نيز وجود دارد که در اين مطالعه بر روي آنها آزمايش نشده است.

پروفسور ايدزيکوسکي تاثير نحوه خوابيدن بر روي سلامتي را نيز مورد مطالعه قرار داده است. او معتقد است که خوابيدن آزاد و رها براي سيستم گوارشي بسيار مناسب است. اين در حالي است که موارد سرباز و ستاره دريايي موجب خور خور کردن شده و خواب خوبي را به همراه ندارند.

او معتقد است زمانيکه شکم آزاد باشد، افراد راحت مي توانند تنفس کنند و اعما و احشا در آرامش کامل قرار مي گيرند؛ اما اگر وزن بدن بر روي شکم قرار بگيرد، آنوقت ميزان اکسيژن دريافتي تحليل رفته و فشار بيشتري به شکم وارد مي شود که اين امر موجب خور خور مي شود. البته ممکن است افرادي که در اين حالات مي خوابند تا صح از خواب بيدار نشوند، اما از ساعات خواب خود بهره کافي نبرده و انرژي زيادي دريافت نمي کنند.

همچنين تحقيقات او گوياي اين مطلب هستند که کمتر اتفاق مي افتد تا افراد حالت هاي خوابيدن خود را تغيير دهند و در اين ميان تنها 5% بودند که اظهار مي داشتند هر شب حالت هاي خوابيدن خود را تغيير مي دهند.

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

عدد عجيب

اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود!-به ارزش مکاني 14 توجه کنيد

اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود!-به ارزش مکاني 1 توجه کنيد

اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود!-به ارزش مکاني 57 توجه کنيد

اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود!-به ارزش مکاني 7 توجه کنيد

اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود!-سه رقم اول با سه رقم دوم جا بجا شده

اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود



اين عدد به تازگي کشف نشده! بلکه هزاران ساله که به عنوان يه عدد جالب مورد توجه بوده. 142857 در واقع دوره گردش عدد 1/7 هست و خاصيتهاي جالب ديگه اي هم داره

همونطور که ميبينيد، مضارب اين عدد همه يا 142857 (با گردش حلقوي) هستند يا 999999 . جالب اينجاست که براي اعداد بزرگتر هم اين روند به صورت ديگه اي ادامه داره


مثلا 8*142857 ميشه 1.142.856، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857


و مثلا 42*142857 ميشه 5.999.994، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 999.999


و 142857*142857 ميشه 20.408.122.499، حالا اگه 5 رقم اول رو 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

خواستگاري

مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
 

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

بیچاره آقایون

 - مردها مثل « مخلوط كن » هستند
 
 در هر خانه يكی از آنها هست ولی نميدانيد به چه درد ميخورد
 
- مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستند
 
 حتی يك كلمه از چيزهائی را كه ميگويند نميتوان باور كرد
 
- مردها مثل « كامپيوتر » هستند
 
 كاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
 
- مردها مثل « سيمان » هستند
 
 وقتی جائی پهنشان ميكنی بايد با كلنگ آنها را از جا بكنی
 
- مردها مثل « طالع بينی مجلات » هستند
 
 هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه می گويند
 
- مردها مثل « جای پارك » هستند
  خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائی كه باقی مانده اند يا كوچك هستند يا جلوی درب منزل مردم
 
- مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
 
 بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گيرند 
 - مردها مثل « باران بهاری » هستند
 
 هيچوقت نميدانيد كی می آيند ، چقدر ادامه دارد و كی قطع ميشود
 
- مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
 
 ارزان هستند و غير قابل اطمينان 
 - مردها مثل « موز » هستند
 
 هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
 
- مردها مثل « نوزاد » هستند
  در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلی زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته می شويد

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

نگاهی به کاربران اينترنت در ايران

به دور از هر نگاهِ ناپَسندانه به خوگـــَرشُدن و فراگيريِ اينترنت در جهان و ايران ، خواهانِ آن هستم تا با بررسي كوتاهي درباره كِردار كاربرانِ اين سرزمين بي‌شهريار ، در انجمن‌ها و گفتگوهاي همزمانِ آنان ، از خشنودي آدميان براي راه‌جُستن به چنين كشور آزادي سُخن برانم.

 امروز شگفتي ما از آن نيست كه شُمار فراواني از مردم
(بيش از ده‌درصد) در ايران
كه همه هم از فرهيختگان و دانشگاهيان نيستند زمانِ فراواني را به كار و جستجو در اينترنت مي‌گذرانند. چه ، به همراه پسران و دوشيزگان بي‌يار و همسر ، مردان و زناني را ديده‌ايم كه گويي از گورستانِ زندگي‌‌هاي خانوادگي برخاسته و از فشار روزمره‌گي در جهانِ پيشرفته گـُريخته و هريك با شناسه‌اي ويژه و نو پا به دُنيايي نهاده‌اند كه ازآنِ هيچ كس نيست و در آن هيچ كس را هم ازآنِ ديگري نمي‌كُنند.

http://img.allpoetry.com/images/custom/Starhiker/netlove.jpg
در اينجا بي‌آنكه نيازي به انديشه درباره رنجها و بندهاي زندگي راستين باشد در يك رويارويي خيال‌انگيز بي‌هيچ نكوهشي مردم خود را به يكديگر نزديك مي‌كُنند و شايد از اين رهگذر براي زماني كوتاه آزاد از بندِ نزديكان و كساني باشند كه زندگي خود را به پاي آنان و خواسته‌هايشان داده‌اند. شايد بتوانند نياز خود را به دوستي‌هاي نو و كُنجكاوي در روانِ ديگران (كه اين كـِردار از انديشه هوشيار آدمي بيرون مي‌تراود) برآورده سازند. زناني كه در انديشه خود دردِ بي‌كسي را به دوش مي‌كشند يا مرداني كه سالهاست همسرانِ خود را شايسته هيچ همرازي يا گفتگويي نمي‌دانند. و داستان تا به آنجا پيش مي‌رود كه فرزنداني هم كه از خواسته‌ها و بندهاي آييني خانواده و كشور گـُريخته‌اند ، همه به دوستي و هم‌انديشي‌هاي اينترنتي پناه مي‌برند.

 شايد ديگر روزگار تلفن‌هاي پنهاني و دوستيابي‌هاي نامه‌اي به سر‌ آمده است. اكنون كمرو‌ترين مردم هم بيشتر مي‌خواهند كه نشاني الكترونيكِ خود را به آسودگي فراروي ميليونها نفر در سراسر جهان بگذارند تا آنكه پاسُخي براي نيازشان كه چيزي جُز برخوردِ مهرآميز و گوشسِــپاري آدميان نيست ، يافته باشند. چه زماني كه اين آشنايي‌ها فراتر از پيرامونِ خود مي‌روند و به آشنايي‌هاي رودررو مي‌انجامند ، ديگر كمتر دارندگانِ اين آميزش را در جاي نخُستينشان كه همان اينترنت بوده مي‌بينيم. گويي دهكده‌جهاني اينترنت براي پيوندِ دوباره اين مردمانِ دوراُفتاده از هم استوار گرديده است. شور و جوششي كه از ديدارها و چشم‌به‌راه‌ماندنهاي اينترنتي در مردان و زنان ديده مي‌شود همچون عشقي باورنكردني روانِ گرفته و پريشانِ آنان را خُرسند و شادمان مي‌كُند. تا جايي كه بسياري از آنان به ديدارهاي اينترنتي بسنده نكرده و اين رويارويي عاشقانه را در زندگي راستين نيز مي‌خواهند. به‌كارگيري اين فن‌آوري بدين‌گونه ، به كمبود‌ها و سهل‌انگاري‌هاي ما درباره خواست‌ها و بهره‌هاي آدميان در دستورها و آيين‌هايِ كشوري ، باز مي‌گردد. گويي سرانجام ، بهترين پاسخ به نابرابري‌ها و بندهايي كه به زبان و دستِ مردمان روا داشته‌اند داده شُده است. اكنون زمانِ آن فرا رسيده تا رُشدِ انديشه‌ها را در سپهر بي‌كران و رهايِ اينترنت كه زمينه‌ساز يك زندگي آرماني و زيبا در سايه خشنودي آدميان و فرزانگان است ببينيم. آري غربال‌كردن پايگاههاي اينترنتي هم براي جلوگيري از دستيابي كاربرانِ آن ، بيهوده بوده و هم آنكه كُنجكاوي مردمان را به شناختِ بيشتر آن رهنمون كرده است. مردم بيشُماري بي‌نياز از نيروهاي رهايي‌بخش و درمانگري كه سالها از آسمانها چشم‌به‌راهش بوده‌اند ، و بي‌آنكه مانندِ ديگراني كه به داروهاي روانگردان و افيون پناه بُرده‌اند خود را در بندِ تازه‌اي نهاده باشند ، با نگارش و رساندنِ سخنانِ خود به گوش ديگران و شنيدنِ سخنانِ آنان خود را سبك ، پاك و آرام مي‌يابند. و اينجاست كه به يادِ سُرودي مي‌اُفتم كه مي‌گفت : چه كسي مي‌خواهد من و تو ما نشويم ، خانه‌اش ويران باد...
  

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر”پول” زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی)
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع ”شوهر” باشد. (ضرب المثل يونانی)
٥- زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی. (ضرب المثل چينی)
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چينی)
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٩- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است. (سقراط)
٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. (رولاند)
٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی)
٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر ”مرد” بود، بهترين دوست شما می شد. (بردون)
٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سونی اسمارت)
٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه، مرد بايد ”كر” باشد و زن ”لال”. (سروانتس)
٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ”شجاعت”می خواهد. (كريستين)
٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. (اسمايلز)
٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. (فرانكلين)
٣٢- خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)
٣٣- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می ميرند. (سعيد نفيسی)
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)
٣٦- شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن. (سيريوس)
٣٧- عشق، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم. (لرد لوچستر)
٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
٤٠- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش. (سينكالويس)
٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد. (پاستور)
٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. (سقراط)
٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (يكی از دانشمندان لهستانی)
٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم. (آگاتا كريستی)
٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند. (جانسون)
٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. (شاو)
٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! (روزنامه نگار ايرلندی)
٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)
٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٥ – ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند. (ضرب المثل آلمانی)
٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی. (ولتر)
٥٩ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)

2 نوشته شده در  جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

حقيقت دانشگاه

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر.

حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟

پس اينو بخونيد:

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.

* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.

* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.

* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...

حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()

حقيقت عشق
 زلیخا عاشق یوسف شده بود. تمام خواسته های قلبش را در وجود یوسف یافته بود. یوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زیبایش را. زلیخا باطن زیبای یوسف را دیده بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.
اگر چه می دانست که اشتباه می کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما دیگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نباید خواست.
یوسف نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چگونه خود را برهاند. خدایش به او گفت که باید فرار کند و او چنین کرد.

یوسف هم زلیخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زلیخا متفاوت بود. زلیخا از همه چیزش گذشته بود، حتی از آبرویش. بی پرده عشق خویش را فریاد کرده بود و حالا رسوا شده بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
یوسف هم زلیخا را دوست داشت. می خواست حقیقت عشق را به او نشان دهد. می خواست او را از بند هوی و رسوایی برهاند. می خواست قلبش را از به جای تاریکی از نور پر کند. یوسف 7 سال زندان را به خاطر حقیقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.

و پس از هفت سال، زمانی که یوسف آزاد شد، زلیخا را در دادگاه وجدان خویش قرار داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقیقت عشق برای زلیخا هویدا شد، تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق. در این لحظه دیگر حقیقت را بی پرده حس می کرد. و چه حس زیبایی بود
2 نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ  توسط دانشجویان سما  نظرات ()